1

تاریخچه و مفاهیم(فلسفه علم و مکاتب مدیریت)

دسته بندی مدیریت عمومی از حوزه مدیریت عمومی

دیاگرام مفهومی جایگاه فلسفه، علم ، مکاتب و ... در شناخت انسان.

 از شناخت تا ...

تاریخچه و مفاهیم(فلسفه علم و مکاتب مدیریت)

با توجه به شکل بالا انسان براي معرفت به واقع (آن چه كه هست) از سه روش (قلمرو اصلي) استفاده كرده است :

  1. یا با عقل انیشیده و استدلال کرده
  2. یا با تجربه استدلال کرده
  3. یا با عشق و احساس درک کرده.

دو روش اول یعنی عقل و تجربه با حصول بوده است یعنی با استفاده از ابزار منطق، نتیجه‌ای را حاصل کرده.

در عشق و عرفان شناخت حضوری داشته یعنی آن پدیده را دیده و درک کرده است.

ابزار مورد استفاده در حصول (یعنی دو روش اول) منطق است که خود دارای سه روش اصلی است که در بخش پایین توضیح داده شده است.

اما از حصول (عقل یا تجربه) برای فلسفه و علم استفاده میکند.

در  دین و عرفان از هر دو روش استفاده شده است. یعنی در مرحله اول با دیدن و حس کردن آن را درک کرده و ایمان می‌آوریم و بعد در مرحله دوم برای بیان و توضیح آن نیاز به واژه و مفاهیم و اثبات داریم که از عقل یا تجربه با استفاده از ابزارهای منطقی بیان و استدلال می‌نماییم.

پس از فلسفه عام یعنی مبحثی که به چرایی پدیده‌ها در حالت عام خودش می‌پردازد (مثلا اینکه اساسا مفاهیم پایه‌ای مثل وجود، هستی و ... به چه معناست و چرا وجود دارد)، فلسفه علم مطرح می‌شود.

فلسفه علم، به مسائلی از قبیل: علم یعنی چه، سخن علمی یعنی چه و چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد، روش اثبات علمی چگونه است یعنی با چه شرایطی می‌توانیم یک نظریه یا سخن علمی را بپذیریم، دسته‌بندی علوم به چه صورت است و ... می‌پردازد.

پس از فلسفه علم مباحث مربوط به علوم مختلف مثل ریاضی و فیزیک و مدیریت و ... مطرح می‌شود.

فلسفه علوم مختلف: هر علمی برای خودش یک فلسفه هم دارد. مثلا فلسفه ریاضی در مورد اینکه عدد یعنی چه؟ اصول پایه‌ای ریاضی چیست و ....

مجموعه این فلسفه، علم، دین، عرفان و نیز عرف جامعه، ارزش های جامعه در یک زمان و مکان خاص یکسری فضاها و ساختارهای ذهنی به مانند یک عینک بوجود میآورد که هر محققی یکی از این عینک‌ها را که به آن پارادایم گفته می‌شود را بر چشم داشته و بر طبق آن و منطق خودش یک پدیده مثلا مدیریت را فرضیه‌ سازی می کند. (البته در بخش‌های مختلف شناخت بشری این پارادایم‌ها نقش دارند. یعنی نظریات فلسفه عام هم بر اساس پارادایم‌های فلسفی حاکم بر ذهن نظریه‌ پردازاش مطرح شده است).

محقق، این فرضیه را آزمایش کرده و درصورتی که نتوانست آن را رد کند، موقت به عنوان یک تئوری یا اصل می پذیرد.

مجموعه چند تئوری در یک زمان و مکان خاص را یک مکتب می‌گویند. مثلا مکتب کلاسیک که شامل سه تئوری مدیریت علمی تیلور، مدیریت اداری فایول و مدیریت برمبنای بوروکراسی ماکس وبر است. که این افراد بر اساس پارادایم‌های ذهنی که ناشی از پارادایم اصلی حاکم بر آن زمان که رشد سریع صنعتی بوده و نیز پارادایم‌های جامعه خودشان این تئوری‌ها را دادند.

البته طبقه‌بندی‌ها بعد از بوجود آمدن تئوری‌ها توسط محققین مختلف ایجاد شده است. یعنی اینطوری نبوده که یکسری طبقه‌بندی مشخصی وجود داشته باشد و یک نظریه‌پرداز بگوید که می‌خواهم نظریه‌ای در قالب این مکتب بدهیم. بلکه بعدها این تئوری های مشترک را افراد دیگری در یک دسته قرار دادند که خیلی هم دقیق و چهارچوب بندی شده نیست.

حال توضیح کاملتر هر کدام از این مفاهیم :

عرفان، فلسفه و علم

عرفان

نوعي از آگاهي و علم حضوري است كه جوينده آگاهي (سالك)، تلاش مي‌كند تا با موضوع شناخت (معلوم) رابطه بي واسطه برقرار كند. در اين طريق عقل جزيي (عقل محاسباتي كوتاه نگر محدود) جايگاهي ندارد و عارفان آن را براي راه سپاري در مسير موفقيت، ابزاري متزلزل و غير قابل انكار می‌دانند.

آگاهي عرفاني، به صورت مجموعه‌اي از واردات، تجربه‌هاي دروني و شهود، به نوعي وحدت فردی با معلوم (معشوق) بدست می آید.

يك حمله مردانه مستانه بكرديم                                          تا علم بداديم و به معلوم رسيديم

                                                                                                                         مولانا

فلسفه

سوال از چرايي وجود اشيا، هدف از وجود و احكام وجود می کند.

فلسفه به چگونگي اشيا نمي‌پردازد. مثلا اینکه یک دستگاه به چه صورت کار می‌کند سوال فلسفی نیست بلکه این‌که چرا وجود دارد ، سوال فلسفی است.

آگاهي در فلسفه با آگاهي كه از طريق حس و تجربه به دست می آید متفاوت است.

فيلسوف تلاش مي‌كند با استدلا‌ل‌ها، استنباط‌هاي عقلي و برهاني براي مسايل راه حل جويي كند و از طريق يك عقل آزاد كه مقيد به هيچ محدوديت و پيش فرضي نيست تصوير معقولي از جهان ارايه دهد.

درکل فلسفه یعنی شناخت و تفسیر کلی‌ترین قوانین حاکم بر هستی که هدف آن تشریح و تبیین منشا و علل هستی و پدیده‌ها و تغییرات آن است.

از نظر تاریخی فلسفه بر علم(که در پایین توضیح داده می‌شه) مقدم بوده است. یعنی دیدگاه‌ها و نگرش‌های فلسفی فیلسوفان از جمله فرانسیس بیکن، کانت، دکارت و... دانشمندان علوم را به طبیعت و جهان و کشف ویژگی‌ها متوجه و ترغیب می کند. مثلا نقش بارز فرانسیس بیکن در توجه دانشمندان به علوم تجربی و آزمایش برای کشف و چگونگی کار علوم، یکی از نمونه‌های مهم این مساله است.

Philosphos ß Philos  (دوست و دوستدار) + Sophia (دانايي، حكمت، فرزانگي).

در کل فیلسوف به کسی گفته می شود که صاحب مکتب فلسفی است. یعنی دارای دیدگاه‌های منحصر به فردی در خصوص مسائل بنیادین فلسفه است و کسانی که درس فلسفه خواندند و فقط نظریات فلسفی را می‌دانند و بیان می‌کنند را فلسفه‌دان یا متفلسف می‌نامند. برای مثال: فیلسوفان مهم ما در ایران فارابی، ابن سینا، سهروردی و ملاصدرا بوده اند و اکثر اندیشمندان فلسفی دیگر فلسفه دانند نه فیلسوف. این یک اشتباهی است که خیلی ها مرتکب می‌شوند.

 

علم

هدف علم توصيف، كشف نظم و صورت بندي نظريه‌ها و قوانين است.

مثلا علم به دنبال این است که ترکیبات و خواص ماده را پیدا کند ولی فلسفه می‌خواهد بداند که اساسا ماده چیست و منشا آن کجاست. یا اینکه علم می‌گوید ماده الف از ماده ب گرمتر است اما فلسفه می‌گوید اساسا گرما چیست.

 در علم محلي براي عقايد شخصي، سليقه‌ها و خيال پردازي‌ وجود ندارد.

شناخت علمي : شناختي است كه از بوته آزمايش در آمده. یعنی باید آزمایش شده باشد تا ما موقتا (یعنی تا زمانی که نقش نشده) آن را به عنوان یک فرضیه رد نشده می‌پذیریم تا خلافش ثابت شود. میتوان گفت قانون ثابت علمی نداریم که آن هم یک اشتباه و اطلاق مصطلح است که در اصطلاح قوانین علمی گفته می شود.

به شناخت علمي به اين دليل اعتماد می کنندكه به صورت عيني به اثبات رسيده است. چون علم امري عيني است.

 

منطق

ابزار اصلی مورد استفاده در روش های حصولی (در نتیجه‌گیری فلسفی و علمی و مرحله ی دومِ دین و عرفان) منطق است. منطق هم از دو روش اصلی (استقرا و قیاس) مسائل را حل می‌کند. روش سوم استدلال منطقی هم ترکیبی از این دو روش است که در زیر توضیح داده می‌شود:

در طول تاریخ برای اثبات و استدلال منطقی دو روش وجود داشته است. (استقرا و قیاس) :

استقرا

در استقرا استدلال از جزء به کل تعمیم یافته و نتیجه گیری میشود.

تاریخچه و مفاهیم(فلسفه علم و مکاتب مدیریت)

در استقرا چندین آزمایش انجام میدهیم یا این‌که چند نمونه را می بینیم و نتیجه را به تمام نمونه‌های مشابه نسبت می دهیم. یعنی بر طبق شکل حرکت پایین به بالا یا تعمیم از جز به کل. مثال دیگر اینکه چند بار و در چند شرایط مختلف آزمایش کنیم و مثلاً ببینیم که آب در صددرجه به جوش می آید بعد نتیجه بگیریم که پس در کل آب در صددرجه به جوش میآید.

قیاس

در قیاس، استدلال از کل به جزئیات بسط یافته و نتیجه حاصل میشود.

تاریخچه و مفاهیم(فلسفه علم و مکاتب مدیریت)

قیاس یعنی اینکه ابتدا یک اصل کلی را بپذیریم (یا با اعتماد به نظر مرجعی علمی مثلاً یک پیامبر یا بر طبق یه منطق کلی)، بعد بگوییم که هر چیزی که از این جنس است بر طبق همین اصل رفتار خواهد کرد. بر طبق شکل یعنی حرکت بالا به پایین. مثلا منطق زیر را در نظر بگیرید:

مقدمه کبری (کل) : همه انسان ها فانی هستند.

مقدمه صغری (جزء) : سقراط انسان است.

نتیجه : پس سقراط هم فانی است.

 

در غرب پس از فرانسيس بيكن (یکی از بزرگترین و تاثیرگذارترین فلاسفه غرب) قياس تقريبا كنار گذاشته شد. (البته در علوم تجربي). به عبارت دیگر قياس را تاتالوژي (همان‌گويي) مي‌انگاشتند. این اتفاق به عنوان یکی از دلایل اصلی پیشرفت سریع علوم کاربردی در غرب و آغاز رنسانس نام برده می‌شود. البته به همراه عوامل دیگری مثل جنگ های صلیبی، فتح آندلس و فتح قسطنطنیه و طاعون و ... که خودش  مبحث جدایی است.

فرانسیس بیکن تعمیم حقایق با استفاده از شیوه مشاهده مستقیم پدیده ها را مطرح کرد.او گفت که برای درک و شناخت هر چیزی باید آن را آزمایش کرد، دید و بعد تعمیم داد و نتیجه گرفت نه این که همینطوری کلی آن را پذیرفت (اشاره به روش استقرا). بنابراین اتفاقی که افتاد این بود که همه دانشمندان  به سمت آزمایش و تجربه و کشف کردن رفتند. پس مطالعه کردند، سرزمین های جدید را کشف کردند، کتب شرق را خواندند و با تلاش پیشرفت کردند.

اما کم کم  مشکلی بوجود آمد:

نکته اینجاست که منطق استقرایی به تنهایی نمی‌تواند سیستم فکری کاملی برای حل مشکلات علمی باشد، چون گردآوری نابسامان تحقیقات فردی، بدون درک پیوسته یا هدف منسجم، باعث می‌شود که کنکاش های فکری بشر در بیشهزار سردرگمی‌ها آواره شود و به ندرت بتواند راهی به کلیتها یا اصول منطقی پیدا کند. مثلا نمی‌توانیم پیش بینی کنیم، چون پیش‌بینی آینده که از امروز قابل آزمایش کردن نیست. و همینطور اگر مشکلی را بخواهیم پیدا کنیم، به نظر شما چندین آزمایش انجام دهیم و از کجا شروع کنیم؟ یا مثلاً اگر یک دستگاه خوب کار نمی‌کند چطور مشکل را پیدا کنیم؟ چند قسمت آن را و چند بار و تا کی آزمایش کنیم؟

بنابراین منطق قیاس _ استقرایی به وجود آمد که تا امروز هم ادامه دارد.

قیاس _ استقرایی

چارلز داروین، روش قیاسی ارسطو را با روش استقرایی بیکن منسجم ساخت و روش قیاس _ استقرا را که اکنون بنیان روش علمی و تحقیقات علمی تلقی می‌شود را بنیان نهاد.

در این شیوه پژوهشگر اطلاعات و دانسته های خود را در قالب یک فرضیه ارایه می‌دهد (انگار با یک اصل موقتی در روش قیاس شروع می‌کند). در پرتو این اطلاعات، فرضیه می‌تواند تأیید یا رد شود. اگر تأیید شد آن اصل اولیه را به همه‌ حالات بسط میدهد (یعنی استقرا) و اگر تأیید نشد، فرض دیگری را امتحان می‌کند.

نکته: در روش علمی، هرگز بیش از اندازه به نتایج بدست آمده، اعتماد نمی‌شود.

محقق همواره باید فرضیه خویش را در بوته آزمون قرار دهد و هرگز نباید تلاش در اثبات آن داشته باشد. بلکه باید تلاش کند که آن را رد کند در این صورت اگر فرضیه رد نشد، پس میتوان گفت در حال حاضر (یعنی تا رد نشدن آن) به این نتیجه اعتماد کرد و آن را به عنوان یک تئوری پذیرفت.

در انجام تحقیقات بر پایه روش علمی باید چشم خود را بر دانسته ها ببندیم و مانند کور با عصا، که همان روش علمی است، فرضیه خویش را آزمون نماییم و هرگز پیش داوری نکنیم.

مولوی حقایق را به آیینه ای شکسته تشبیه می‌کند و می‌گوید که وظیفه انسان ها است تا تکه های آن را بیابند و به یکدیگر متصل نمایند.

پس مفهوم فرضیه را فهمیدیم. اینکه یه حدس و گمان اولیست که سعی در رد آن داریم و اگر نتوانستیم ردش کنیم، به یک تئوری مبدل می شود.

بهتر است که نگوییم اصل علمی و بلکه باید تئوری علمی خطاب شود.

بنابراین علم شامل یک سری تئوری‌هائی است که در اصل فرضیه‌هایی بودند که با آزمون علمی فعلاً نتوانستیم ردشان کنیم.

پس علم یعنی فرضیه ای که از بوته ی آزمایش درآمده.

پارادایم

اکثر مردم حتی بزرگترین فیلسوفان وقتی فرضیه‌ای را مطرح می‌کنند یا استدلالی می آورند فارغ از اینکه از چه روش منطقی استفاده کنند، بر اساس ساختار ذهنی خودشان که در آن یک سری باورها و نوع نگاه خاصی دارند، این کار را انجام می‌دهند. ساختاری که تاثیر پذیر از جامعه، دین و فرهنگ و مجموعه دانش آنها است.

این فضاهای ذهنی در زمان‌ها و مکان‌های مختلف فرق می‌کند. مثلا ممکن است در یک جامعه خاص در زمان‌های مختلف چندین فضای غالب مختلف وجود داشته باشد یا در یک زمان خاص در چند جامعه مختلف هم چند فضای اصلی وجود داشته باشد که کسی که یکی از این فضا ها را در ذهنش پذیرفته است، هر نظری که دهد و از هر روشی که برای اثبات نظرش استفاده کند ناشی از فضاهای غالب ذهنی‌ است که پذیرفته و به آن باور دارد.

مثلا اینکه "اگر کشوری بخواهد مردم سالاری داشته باشد باید تفکیک قوا داشته باشد" یکی از این فضاهای غالب ذهنی است. یا "مدارای با ملل دیگر در امپراطوری ایران در دوران باستان"، "دموکراسی در آتن"، "جنگاوری و رشادت در اسپارت در یونان باستان"، "جنبش رنسانس ایتالیا"، "سبک مدیریت ژاپنی در اوایل قرن بیستم" همه مثال هایی از این فضاهای ذهنی اند. بدین معنا که خیلی از افرادی که در اسپارت باستان زندگی می‌کردند جنگاوری را یک صفت خوب و لازم می‌دانستند که همه تصمیمات اجتماعی‌شان از جمله فرزند آوردن، انتخاب شغل خوب و خیلی موارد دیگر تحت تاثیر این باور و فضای غالب جامعه آن ها بوده است. همچنین دموکراسی و یا شکل حکومتی جامعه آمریکا یک فضای ذهنی غالب مورد مقبولیت و پذیرش بسیاری از مردم هم در آمریکا و هم در سایر نقاط جهان  است، فضایی که ممکن است 50 سال دیگر غالب نباشد یعنی 50 سال دیگر خیلی از مردم به این نتیجه برسند که این شکل حکومتی خوب نیست.

این فضاهای غالب ذهنی به خودی خود نه خوب هستند و نه بد و چه بخواهیم و چه نخواهیم در زمان‌ها و مکان های مختلف وجود دارند، هر چند که خواه ناخواه ما هم یکی یا چندتا از آن‌ها را پذیرفتیم که همه تفکراتمان نشات گرفته از مفاهیم و اصول موجود در این فضا و ساختار پذیرفته شده ماست.

خیلی ساده این فضاهای ذهنی عینکی است که ما در چشم داریم و دنیا را از دریچه آن می‌بینیم.

برای مثال، قبل از دوره ی داروین احتمالا هر کسی که انسان و میمون را می‌دید تمرکز بیشتری روی تفاوت آنها داشت ولی بعد از داروین، بیشتر شباهت‌ها را می‌دید پس فضای غالب دوران پس از داروین رنگ عینک ما را تحت تاثیر قرارداده است.

به این فضاها و ساختارهای ذهنی پارادایم می‌گویند.

تعریف علمی پارادایم

یک فضای ذهنی و شناختی است که شامل مجموعه‌ای از مفروضات و پیش‌فرض‌ها و باورهاست که متاثر از فلسفه و علوم و سایر مقولات عقلانی است که بر ذهن انسان مسلط و در زمان و مکانی خاص نحوه اندیشیدن و نگرش به پدیده‌ها، داوری‌ها و تصمیم‌گیری های انسان را هدایت می‌کند.

اما دانستن مفهوم پارادایم و شناخت انواع پارادایم‌ها چه کاری برای ما انجام می دهند؟

وجود آنها باعث می شود که هم شیشه عینکمان را تمیز کنیم و هم از بین عینک‌های مختلف با آگاهی یکی را انتخاب کنیم. نمی‌گوییم درست‌ترین را انتخاب کنیم چون درست‌ترین شاید وجود نداشته باشد، بلکه با دید باز و آگاهی انتخابشان کنیم و ریشه تعصبمان را بدانیم که شاید بتوانیم آن را کنترل کنیم.

پارادایم‌ها می‌توانند اسطوره‌ای یا دینی، فلسفی، علمی و اجتماعی باشند.

برای مثال مجله مدیریت بین‌الملل، پارادایم‌های غالب تصمیم‌گیری در مدیریت در سه کشور آمریکا، ژاپن و چین را به این‌صورت معرفی کرده است:

در ژاپن:

شناخت و تجزیه و تحلیل مسئله و یافتن چندین راه حل جایگزین که گزینه‌ها توسط همه مدیران بررسی می‌شود و هرچند اختیار نهایی با مدیریت ارشد است ولی همه با آن توافق کردند. مسلم است که این حالت دقیق‌تر ولی زمانگیرتر است و مسئول مشخص ندارد. ریشه این پارادایم از اخلاق کنفوسیوسی است که هماهنگی مردمی را ارزشی مهم می‌داند و همچنین بودیسم و شینتوئیسم هم فاقد جنبه‌های استاندارد مسیحیت است. بنابراین هیچ اصل منحصر به فردی را برای ایجاد هماهنگی اعلام نمی‌کنند. گویا مردم به ارزش مطلقی باور ندارند و همواره نتایج حاصل از تصمیم را در نظر می‌گیرند.

در آمریکا:

تعداد کمی از مدیران تصمیم‌گیر هستند و پس از اخذ تصمیم در اصل آن را به کارکنان می‌فروشند. وقت‌گیر نیست ولی برداشت های مختلف توسط کارکنان ممکن است وجود داشته باشد. بنابراین اجرای آن ممکن است زمان‌بر باشد و احتمالا اثربخشی کمتری دارد.

در چین:

افراد در راس کار تصمیم‌ می‌گیرند ولی با شدت و غلظتی بیشتر از آمریکا اما مثل ژاپن افراد زیادی در تصمیم‌گیری شرکت می‌کنند. به عبارت دیگر در مدیریتی چینی قسمتهای ضعیف هر کدام از دو پارادایم آمریکا و ژاپن را با هم دارد. 

معمولاً پیشرفت‌های خاص و بزرگ علمی مثل مطالعات داروین، تاثیر زیادی بر روی تغییر پارادایم‌ها دارند. پس اگه بتوانیم دانشمان را افزایش دهیم شاید بتوانیم از پارادایم‌های متعصبانه یا دست و پاگیر خودمان را آزاد کنیم.

حال در نظر بگیرید که در دنیای مدیریت در یک دوره‌ی حدود 100 سال پیش یعنی در اوایل قرن بیستم، پارادایم غالب بیشتر برمبنای توسعه و رشد سریع صنعتی بود که مسلماً در نتیجه ی مدیریت خوب، این رشد بوجود آمده بود. بنابراین یکسری افرد از جمله تیلور، فایول و ماکس وبر یک سری تئوری ارائه دادند که این سه تئوری اصلی در مدیریت (یعنی اینکه هر کدام تعاریف و وظایف و چگونگی و اصول مدیریت خوب را بیان می‌کرد) در آن سال ها مبنای مدیریت اکثر افراد قرار گرفته بود. این دسته از تئوری‌ها را که در پارادایم اصلی (یعنی نگاه علمی و چارچوب مند به مدیریت دنیای در حال توسعه سریع و صنعتی شدن) با هم مشترک بودند اما در پارادایم‌های فرعی (یعنی فضای اجتماعی و مذهبی و سیاسی آنها که یکی از فرانسه بود یکی از آمریکا و یکی هم از آلمان آن زمان) با هم فرق داشتند، به عنوان یک مکتب یعنی مکتب کلاسیک مدیریت نام‌گذاری شدند.

پس مکتب یعنی یکسری تئوری مشترک در پارادایم‌ اصلی که تئوری هم فرضیات از بوته آزمایش درآمده هستند و پارادایم ناشی از باورها، هنجارها و ارزش های غالب آن زمان خاص بوده است. باورها هم یا از طریق حضور (دین و عرفان) یا حصول (فلسفه و علم) بوجود آمده است. در مراحل حصول هم از ابزار منطق برای اثبات استفاده شده است، که خود دارای سه روش اصلی استقرا / قیاس / و بعداً قیاس-استقرا بوده است.

این مسیر کل "شناخت" هست که بر طبق شکل بالا در نهایت بشر را به مکاتب می رساند. 

 

مکاتب مدیریت

مکاتب، دوره آغاز کاملا مشخصی ندارند و بتدریج خلق می‌شوند.

مکتب کلاسیک:

این مکتب بین سال های 1880 تا 1920 مطرح بوده است و سه نظریه اصلی را شامل می‌شد. یعنی سه نوع نگاه متفاوت که بر اساس آن سه نوع اصول برای مدیریت ارائه شده بود.

1. مدیریت علمی فردریک تیلور (Frederick Winslow Taylor) : تیلور که از او به عنوان پدر مدیریت علمی یاد می‌شود در سال 1911 کتابی را با عنوان "اصول مدیریت علمی" منتشر کرد که پیام اصلی او این بود" هدف اصلی مدیریت باید تضمین حداکثر کامیابی برای کارفرماها و همچنین کارمندان باشد"

چهار اصل راهنمای تیلور شامل موارد زیر بود:

_ برای هر کاری قوانین حرکتی، روش استاندارد انجام کار و شرایط کاری مناسب را تعیین کنید.

_ کارکنان را با توجه به استعدادها و توانایی ها انتخاب کنید.

_ به کارکنان به دقت آموزش مناسب بدهید.

_ از کارکنان با سیستم‌های تشویقی حمایت کنید.

2. مدیریت اداری هانری فایول (Henri Fayol) : فایول در سال 1916 کتاب "اداره امور عمومی و صنعتی " را منتشر کرد. اصول اصلی مد نظر فایول شامل: اصل سلسله مراتب مشخص از بالا تا پایین سازمان، وحدت فرماندهی (هر فرد فقط باید از یک نفر دستور بگیرد) و فرایندهای مشخص و همچنین تقسیم و شرح وظایف مشخص بود.

 

3. بوروکراسی ماکس وبر (Max Weber) : مبنای تفکر وبر، مدیریت بر اساس منطق، نظم و قدرت مشروع با سلسله مراتب روشن بود. ویژگی‌های بوروکراسی وبر شامل موارد زیر بود:

_ تقسیم مشخص کار

_ سلسله مراتب روشن

_ قوانین و مقررات رسمی

_ غیر شخصی بودن

_ کارراهه شغلی بر مبنای شایستگی

همانطور که تیلور بیشتر برروی خود کار تمرکز داشت، فایول بر روی ساختار و وظایف و ماکس وبر برروی قوانین و بوروکراسی.

در کل می توان از بستر فرهنگی جوامعی که هر کدام از آن ها آمدند ماهیت این اصول را دریافت کرد:

_ تیلور از جامعه‌ای صنعتی و در حال رشد سریع امریکا: انجام صحیح کارها و افزایش بهره‌وری

_ فایول از جامعه‌ فرانسه که پیشرو دمکراسی بود: بنابراین بر روی ساختار مناسب و وظایف مشخص و توجه به کارکنان

_ وبر از جامعه‌ منظم و قانونمند و البته صنعتی آلمان: نظم و قانون و بوروکراسی

 

مکتب نئوکلاسیک‌ها

این مکتب با مطالعات التون مایو (Elton Mayo) از دانشگاه هاروارد در کارخانه وسترن الکتریک در شهر هاثورن شروع شد که بعدها به مطالعات هاثورن مشهور شد. ماجرا از این قرار بود که این گروه مطالعاتی برخی از شرایط کاری را از جمله نور و سرمایش و گرمایش و ... را برای عده‌ای از کارکنان بهتر کردند و مشاهده کردند که راندمان کاری آنها افزایش پیدا کرد. سپس دوباره این شرایط را بدتر کردند اما باز هم دیدند که راندمان همچنان خوب است. پس از بررسی‌های زیاد به این نتیجه رسیدند که علت افزایش راندمان صرفا بهبود شرایط کاری نبوده بلکه تاثیر روانی انجام آزمایش برروی افراد بوده است. یعنی افرادی که در آزمایش شرکت کرده بودند از یکطرف چون مورد توجه قرار گرفته بودند سعی می‌کردند بهتر کار کنند و از طرف دیگر چون در یک تیم قرار گرفته بودند با هم دیگر ارتباط بهتری را برقرار کرده بودند.

بنابراین التون مایو نتیجه گرفت که در نظر گرفتن مسائل روانی پرسنل از اهمیت بالایی برخوردار است و گفت که مدیریت باید توجه خود را بر افراد متمرکز کند، به بیان دیگر متغیرهای اجتماعی را مؤثرتر از متغیرهای فیزیکی دانست.

تاثیرکلی این مطالعات بر مدیریت این بود که نگاه به نیروی کاری تغییر کرد و مسائل روانشناختی کاری اهمیت زیادی پیدا کرد.

 

مکتب سیستمی

این مکتب از دهه 1950 مرسوم شد. بنیانگذار این تفکر را زیست شناس و متفکر اتریشی لودویک ون برتالنفی می‌دانند. بر طبق این نظریه هر سازمانی از مجموعه‌ای اجزایی تشکیل شده که با یکدیگر در ارتباط هستند و یک کل را تشکیل می‌دهند. پس باید ارتباطات بین آن ها را طوری سازماندهی کرد که در راستای هدف کلی هم جهت باشند. بر طبق این نظریه و تفکر سیستمی باید تمام عوامل درونی و بیرونی سازمان را شناسایی کنیم و جایگاه و نوع ارتباط آنها با هم را در سازمان تشخیص و سازماندهی کنیم.

سه شرط اصلی یک سیستم :

1. رفتار هر جز، بر رفتار کل تاثیر دارد.

2. رفتار اجزا و تاثیر آن ها بر کل، به هم وابسته اند.

3. اجزا یک سیستم آنچنان بهم متصلند که گروه‌های فرعی مستقل در آن‌ها شکل نمی‌گیرد.

فرایند تفکر سیستمی:

1. تجزیه سیستم به اجزا، مثلا یک دانشگاه را به دانشکده، بخش و دانشجویان و ... تقسیم می‌کنیم.

2. تشریح رفتار یا خاصیت‌های اجزا. هر دانشجو و سپس هر دانشکده و هر .. را تعریف می‌کنیم.

3. تلفیق این شرح‌ها و تشریح کل. حال به ترتیب از تعریف دانشکده که بر اساس خصوصیاتش بدست آمد به تعریف بخش بالایی و سپس به تعریف دانشگاه می‌رسیم.

درکل یعنی همان تجزیه و تحلیل. یا اول کل را در نظر گرفتن و سپس از جز به کل رسیدن یا همان تفکر قیاس _ استقرایی.

 

مکتب مدیریت اقتضایی

مکتب اقتضایی یا موقعیت گرایی یا محیط گرایی یا شرایط گرایی، از دهه 1960 مطرح شد. فلسفه این مکتب این است که نمی‌توان یک راهکار را برای همیشه در یک سازمان در نظر گرفت بلکه بسته به اقتضائات زمانی، مکانی و موقعیتی است که باید راهکارهای مختلف را برای مدیریت بهینه یک سازمان مشخص در نظر داشت.

 

مکتب مدیریت مشارکتی

ساختارهای ماتریسی در این مکتب مطرح شدند. کلا در این مکتب اعتقاد براین است که کلیه پرسنل شرکت باید در تصمیمات و فعالیت های مختلف شرکت بر طبق ساختارهای پیچیده شرکت داشته باشند.

 

مکتب مدیریت دانایی

مدیریت دانش (Knowledge management) خروجی اصلی این مکتب است. با توجه به پیشرفت تکنولوژی ارتباطات و دسترسی و تولید سریع حجم انبوهی از اطلاعات، سازمان ها را به سمتی سوق داده که هر چه بیشتر باید استفاده بهینه از این اطلاعات را مورد توجه قرار دهند. یعنی طبقه‌بندی اطلاعاتی صحیح، توزیع بهینه اطلاعات در زمان و مکان مناسب به افراد مناسب و مباحثی از این قبیل مفاهیم اصلی در این مکتب است.

 

باید توجه داشت که کلاً، مکاتب مدیریت ارتباط تنگاتنگی با انسان دارند. نوع نگاه به انسان در مکاتب مختلف در نمودار زیر آمده است:

تاریخچه و مفاهیم(فلسفه علم و مکاتب مدیریت)

کمی بیشتر درباره علم:

علم : موضوع مورد بررسي آن، تبيين و پيش بيني رفتار و واقعيت‌هاست.

فلسفه علم : موضوع مورد بررسي آن تحليل روش‌ها و منطق تبيين علمي (مثلا عدد يعني چه و ...)

پاسخ‌ پرسش‌هايي از قبيل :

_ چه ويژگي‌هايي تحقيق علمي را از ساير انواع تحقيق متمايز مي‌سازد ؟

_ براي آن كه يك تبيين علمي صحيح باشد چه شرايطي بايد احراز شود ؟

 

ملاك‌هاي تميز معرفت تجربي از ديگر انواع معرفت: (تمايز علم از غير علم )

الف)  هدفمندی

ب ) ابطال پذيري

           دلايل ابطال ناپذيري :

_ تو تولوژيك بودن (در سازمان‌هايي با سبك مديريت مشاركتي، كاركنان مشاركت فعال دارند).

_ جميع حالات ممكنه را گفتن (مديران يا تكليف گرا هستند يا رابطه گرا).

_ از موجود خاصي بودن و تعيين زمان و مكان مشخص سخن گفتن (مديراني هستند كه به كاركنان به عنوان ابزار مي‌نگرند).

_ در مورد آينده نامعلوم نظر دادن.

_ روش علم روش تجربه و مشاهده است اما نه تجربه شخصي و دروني بلكه تجربه‌اي كه در دسترس همه باشد.

_ تحقيق تجربي هميشه به دنبال فرضيه‌اي است كه شخص در ذهن دارد. بايد مساله‌اي انتخاب شده داشت.

_ تفسيرهاي علمي همواره در ساير تئوري‌ها و قانون‌هاي علمي صورت مي‌گيرد.

_ قوانين با نظريه‌هاي علمي، نظمي هميشگي و پايدار را بيان مي‌كند و با کلمات هیچ، همیشه، هر يا همه آغاز مي‌شود 

_ نظريات علمي توانايي پيش‌بيني مشروط دارند و به كمك آن‌ها مي‌توان آينده حادثه را معلوم كرد.

_ قانون‌هاي علمي وقوع بعضي پديده‌ها را در جهان ناممكن اعلام مي‌كنند و هر چه قانوني بيش‌تر منع كند بيش‌تر علمي است. (تنها با توجه به متغيرهاي ساختاري و محتوايي است كه مي‌توان تغييرات اساسي را در سازمان اعمال كرد).

_ گزينش بودن (هيچ علمي و حتي همه علوم بر روي هم، كل جوانب پديده‌ها را تجربه و تحقيق نمي‌كنند)

نکته این است که سبك تمام مديران نهايتا تفويضي خواهد شد.

لذا سخن گفتن علمي نياز به وسواس منطقي، انضباط و احتياط فراواني دارد. اين چنين است كه علم را بها و صلابت مي‌بخشد.

آرمان علم، دستيابي به روابط دروني نظامدار بين واقعيت‌ها با استفاده از روش«شك نظامدار» است.

آيا چنين است ؟ تا چه اندازه چنين است ؟ چرا چنين است ؟ چه شرايطي موجب می‌شود که چنین باشد ؟

 

روش تحقيق علمي، فرايند جستجوي منظم براي مشخص كردن يك موقعيت نامعين است.

 

تعاریف پایه

یکسری سوالات اساسی در حوزه کسب و کار همیشه افراد را درگیر می‌کند مثل:

_ مدیریت دقیقا به چه معناست؟

_ فرقش با رهبری چیست؟

_ آیا همه از نگاه‌های مختلف مدیر هستند؟

_ مدیر اساسا چه کارهایی را باید انجام دهد و چه کارهایی را نباید؟

به قول هنری مینتزبرگ (Henry mintzberg) هیچ شغلی امروزه در جامعه ما حیاتی‌تر از شغل مدیریت نیست.

همگی ما بارها و بارها شنیدیم و گفتیم که اصلی‌ترین دلیل رشد اقتصادی کشورهای توسعه یافته و عقب‌موندگی ما ریشه در مدیریت صحیح منابع و برنامه‌ریزی درست دارد. اما مدیریت صحیح به چه معناست؟ برنامه‌ریزی درست یعنی چه؟ مسلما این سوالات را نمی توان با یک جمله پاسخ گفت و نیاز به توصیفات زیادی دارد.

که این مهم یکی از اهداف اساسی این سایت است که تمامی افراد درگیر در کسب و کارهای متفاوت (مدیران، کارکنان، ذینفعان و ...) را با این مفاهیم و تاریخچه و ریشه آنها و همچنین اصول و مبانی مدیریت صحیح آشنا کند تا شاید از این طریق توانسته باشیم سهمی را در راستای ارتقای سطح دانش مدیریت کاربردی در ایران داشته باشیم.

 

وظایف مدیریت

فارغ از تعاریف مختلف علمی و کلاسیک مدیریت تقریبا اکثر کارشناسان معتقدند که کارها و وظایف مدیریت را می‌توان به چهار دسته اصلی زیر تقسیم کرد:

_ برنامه‌ ریزی (Planning). تعیین هدف‌ها. برنامه‌ریزی اقدامات مختلف برای دستیابی به اهداف.

_ سازماندهی (Organizing). تعریف وظایف برای افراد مختلف سازمان. تخصیص منابع (پول نیروی انسانی و امکانات موجود) به بخش‌ها و افراد. هماهنگ کردن فعالیت‌ها و سیستم‌های کاری برای انجام برنامه‌ها.

_ رهبری (هدایت کردن یا جهت دهی/ Leading). برقرارکردن ارتباط موثر و برانگیختن اشتیاق انسان‌ها برای سخت کوشی و جهت دادن به تلاش‌ آنها در راستای دستیابی به اهداف.

_ کنترل (Controling). اندازه‌گیری دائمی عملکرد کار، مقایسه نتایج با هدف‌ها و انجام اقدامات اصلاحی.

تاریخچه و مفاهیم(فلسفه علم و مکاتب مدیریت)

اما کدامیک از این وظایف مهمتر هستند؟

این موضوع بستگی به سطح مدیریت دارد، یعنی هر چه مدیران در هرم سازمانی ارتقا پیدا کنند زمانیکه به برنامه‌ریزی و سازماندهی می‌پردازند بیشتر می‌شود.

یعنی مدیران پایینی سازمان (مثلا سرپرست‌ها) بیشتر باید افراد را کنترل کنند تا برنامه‌ها و وظایفشان را بهتر و با اشتیاق بیشتری انجام دهند (پس نقش رهبری زیادی هم باید روی آنها داشته باشند) و تعیین اینکه چه کسی چه کاری باید انجام دهد (سازماندهی) و اصلا چه اهدافی باید داشته باشیم (برنامه‌ریزی) را بیشتر به مدیران بالادستی باید واگذار کنند.

برعکس مدیران بالادستی باید کمتر خود را درگیر کنترل تک تک افراد کنند و  باید بیشتر برای آینده سازمان و برنامه‌ریزی و سازماندهی آن ها فکر کنند.

اینجا یک نکته ظریف و مهم وجود دارد:

می‌بینیم که وظیفه رهبری بخشی از وظایف مدیریتی است. پس رهبری برابر با مدیریت نیست و مدیریت و رهبری یک معنی واحد ندارند.

اما شاید همیشه در عرف جامعه رهبر را بالاتر از مدیر می‌بینیم و می‌دانیم. مثلا اینکه کشورها رهبر دارند و رهبران مدیرانی برای انجام کارها دارند. اما در این مطلب عکس این قضیه  را گفتیم، پس کدام درست است؟

نکته اینجاست که رهبری به عنوان یک مشخصه که نقش آن تهییج کردن، چشم انداز تعریف کردن و هدایت کل تیم به سمت اهداف است، یکی از وظایف مدیر است اما رهبر یک سازمان می‌تواند وظایف مدیریتی را هم انجام دهد و یا فقط رهبری کند. به عبارت دیگر این جایگاه‌های افراد در سازمان‌ها است که نشان می‌دهد فرد آیا هر دو وظیفه را دارد یا نه. بنابراین یک مدیر همواره وظیفه تهییج کردن و هدایت زیردستانش را هم دارد (یعنی وظیفه رهبری زیردستان) ولی یک رهبر ممکن است فقط وظیفه رهبری را انجام دهد. 

گردآورنده مطالب و مولف:   محمد بزازی              مشاور علمی: دکتر بیک‌پور                   ویراستاران:  ویدا محمدی، مرتضی محمدی

نظرات کاربران

توسط شفیعی | در 2 سال و 7 ماه قبل
لطفا منابع خودتان را هم بفرمایید تا در تحقیق هایمان بتوانیم استفاده کنیم.متشکرم

نظر شما در مورد این مطلب

جهت ثبت نظرات، ابتدا باید در سایت وارد شوید.

درباره مدیرسان


مدیرسان ارتباطی میان دانشگاه و صنعت


سایت مدیرسان با هدف ارتباط عمیق بین مفاهیم ارائه شده در دانشگاه و نیازمندی های صنایع تاسیس شده است. ما با درک این نیازمندی، مفاهیم مهندسی صنایع و مدیریت را با یک نگاه جدید و کاربردی در این سایت گردآورده ایم، تا شاید بتواند در گوشه ای از صنعت کشورمان گره گشای کارشناسان و متخصصان ایرانی باشند.

هدف ما از این بخش، ارائه ی مطالب پایه و اساسی در زمینه علوم مدیریت و مهندسی صنایع می باشد. شما با مطالعه این بخش، می توانید کلیدواژه های علوم مدیریت را درک کرده و با نگاه بهتری نسبت به انتخاب تکنیک ها و حل مسائل کاری خودتان اقدام کنید.